تصویر عنوان

بلاگ

داستان آموزنده دوست واقعی و پدر واقعی کیست؟

  |   داستانهای آموزنده, موفقیت

من می‌خواهم علاوه بر تمام دارایی و ثروتم، تنها دوست خود را برای تو به یادگار گذارم. پیرمرد ادامه داد: این دوست من در یک شهر بسیار دور زندگی می کند. پدر، نشانی منزل تنها دوستش را به پسر جوانش داده و گفت: این نشانی را در جای امنی نگهداری کن. اگر در روز مبادا به مشکل بزرگ و لاینحلی برخوردی، حتماً با او تماس بگیر و به نزد او برو.

از قضا، پدر چند روز بعد از دنیا رفت.پسر جوان به دلیل از دست دادن پدر، در ماتم و اندوه فراوان فرو رفت. اما وقتی به یاد حرفهای آخر پدر و نشانی دوستش که به او داد می افتاد، با تعجب از خود می پرسید: پدر من می‌دانست که من دوستان فراوانی دارم، پس چرا از من خواست در موقع گرفتاری به دوست او که سال ها از او بی‌خبر بوده مراجعه کنم. با این حال، برگه نشانی دوست پدر را در صندوقچه ای قرار داد.

از فوت پدر، چند سال گذشت. پسر که در دوران کودکی، رمز و راز جمع آوری پول را از پدرش فرا نگرفته بود، با ثروت و دارایی به ارث رسیده خوش می‌گذراند و مدام برای دوستانش مجلس مهمانی و شادی ترتیب می‌داد. اگر یکی از دوستانش به کمک مالی نیاز داشت، او بلافاصله به او کمک می کرد. در نتیجه، ثروت پدر در حال اتمام بود.کم کم بی پولی به سراغ پسر آمد و حال نوبت او بود که از دوستانش بخواهد به او کمک کنند. اما دوستان او به سان «مگسان گرد شیرینی»، به سردی با او برخورد کرده و از کمک کردن به او طفره می رفتند.

در اثر بی پولی، پسر جوان از افرادی، پول قرض گرفت. روزی یکی از این افراد برای باز پس گرفتن طلب خود به نزد پسر آمد. به دلیل برخورد بد و تند طلبکار، پسر جوان با او درگیر شد و در نتیجه او را زخمی کرد. او که می‌دانست مرد طلبکار از او شکایت خواهد کرد و امکان زندانی شدنش وجود دارد، از تک تک دوستانش خواست به او کمک کنند و اجازه دهند چند روزی در منزل آن‌ها مخفی شود. اما دوستان وی حتی اجازه ورود به او ندادند و از درب منزلشان، جوابش کردند.

ناگهان پسر جوان به یاد وصیت و حرف‌های پدر افتاد. او تصمیم گرفت به نزد دوست پدرش برود. با تمام وجود به دنبال نشانی منزل او گشت و برگه نشانی را پیدا نمود. با آنکه مشکلات فراوانی داشت ولی عزم سفر کرد و به سوی شهر محل اقامت دوست پدر به راه افتاد. با زحمت فراوان منزل دوست قدیمی پدر مرحومش را یافت؛ اما در کمال یأس و ناامیدی و از ظاهر منزل دریافت که دوست پدرش از وضع مالی خوبی برخوردار نیست. به هر حال، در زد و خود را معرفی نمود.

 

دوست پدرش به گرمی از او استقبال کرد و او را به داخل منزل برد. پسر جوان وضع کنونی خود را برای مرد سالخورده تعریف نمود. او بلافاصله از همسرش خواست لذیذترین غذا ها را برای مهمان جوانش آماده کند و خود به سرعت از منزل خارج شد. پس از حدود یک ساعت و در حالی که پسر مشغول صرف غذاهای رنگارنگ بود، دوست پدرش عرق ریزان و خسته به خانه بازگشت در حالیکه یک جعبه کوچک کهنه در دستانش بود. او جعبه را به سمت پسر جوان دراز کرد و گفت: این جعبه مال توست.

پسر جعبه را باز کرد و درون آن تعدادی سکه طلای بسیار ارزشمند یافت. دوست پدر ادامه داد: این سکه ها از سود تجارت مشترکی که با پدر مرحومت داشتم باقی‌مانده است. این‌ها را بگیر و بدهی‌هایت را پرداخت کن. از باقی‌ماندۀ آن هم سرمایه ای برای خود دست و پا کن. سعی کن یاد بگیری که پدرت چگونه ثروتمند شد و چه روشی را در جوانی برای جمع آوری پول بکار بست.

پسر جوان با سکه های دوست پدرش به خانه بازگشت و با فروش آن‌ها هم بدهی خود را پرداخت و هم دوباره ثروتمند شد. این مسأله باعث شد که او معنای دوست واقعی را کاملاً دریابد. او فهمید که دوست حقیقی کسی است که در شرایط سخت به کمک دوستش بشتابد. به قول شاعر:دوست آن باشد که گیرد دست دوست———— در پریشان حالی و درماندگیامیدوارم که تمامی شما عزیزان دوستان خوب و واقعی بسیاری داشته باشید و خود نیز دوست خوبی برای آنان باشید.

پدر واقعی کیست؟

در زندگی، با مسائل و مشکلات متعددی روبرو شده ام. در این بین، چیزهای زیادی یاد گرفتم که از جمله آنها پاسخ به همین سوال است.دوران کودکی من در کشور اسکاتلند سپری شد. من در خانواده ای نه چندان عالی بزرگ شدم. در ۱۰ سالگی، رازی توسط پدر و مادرم به من گفته شد که تحمل زندگی در آن خانه را برایم دشوار تر کرد. آن راز این بود که من فرزندخوانده این خانواده هستم.این راز مرا به شدت تکان داد و از شنیدن آن شوکه شدم. پس از دانستن این حقیقت تلخ، افسردگی به سراغم آمد.

 

در مدرسه مورد تمسخر هم کلاسی هایم قرار می گرفتم. بعضی وقت ها از این رفتارها عصبانی می شدم و در بعضی موارد، در خلوت خود می گریستم.هویت واقعی خود را نمی دانستم و فقط این حس در درون من بود که یک پسر طرد شده از سوی پدر و مادر واقعی خود می باشم. در آن زمان حتی به نوشیدنی های الکلی پناه بردم ولی در تسکین دردهایم موثر نبود. تا اینکه در سن ۲۳ سالگی، اتفاقی به وقوع پیوست که زندگی مرا تغییر داد.

تمامی فرزندخوانده ها دوست دارند والدین حقیقی خود را بشناسند. من هم که مثل تمامی آن ها، به دنبال پدر و مادر واقعی خود بودم، از روی نشانی که در گواهی تولد من درج شده بود، توانستم خاله مادرم را پیدا کنم. در تماسی که با او داشتم، به من قول داد شماره تلفن و پیغام مرا به مادر واقعی ام برساند.

دو روز بعد، زنگ تلفن به صدا در آمد. در آن سوی خط، مردی با لهجه عجیب استرالیایی به من گفت: « سلام. من پدرت هستم.»ما کلی با هم صحبت کردیم و او اطلاعاتی به من داد که بتوانم بخشی از هویت خود را در یابم و بدانم که سرگذشت زندگی من چگونه بوده است. پدرم به من گفت که مادرم هم استرالیایی است و مادرم زمانی که مرا باردار بود، به طور رسمی با پدرم ازدواج نکرده بود. مادرم برای به دنیا آوردن من به نزد خاله خود در اسکاتلند می آید. او بعد از به دنیا آمدن من؛ مقدمات کار را فراهم می کند

 

و پس از پیدا شدن خانواده ای که مرا به فرزندی بپذیرند، به استرالیا باز می گردد. پدرم گفت که به زودی برای دیدن من به اسکاتلند سفر خواهد کرد. این خبر مرا به شدت تحت تاثیر قرار داد و از شنیدن آن بسیار خوشحال شدم.در لحظه ملاقات من و پدر واقعی ام، هر دو بسیار هیجان زده بودیم. اما او مرد بسیار خوب و مهربانی بود. او گفت که سال هاست که با مادرم ارتباط و تماس نداشته است. پدرم مرد موفقی در زندگی است که شغل خوبی دارد و ازدواج نکرده و فرزند دیگری ندارد. او حتی به من در بازپرداخت بدهی هایم کمک کرد.

پس از این دیدار، پدرم برای چند سال پیاپی، به دیدن من می آمد. در یکی از این سفرهایش به اسکاتلند، به من گفت: «رفیق! فکر می کنم وقت آن رسیده که تفریح را کنار بگذاری و برای زندگی برنامه ریزی کنی.»با این پیشنهادش موافقت کرده و در رشته اقتصاد مشغول تحصیل شدم.جشن تولدم در سال ۲۰۰۲ میلادی را در کنار پدرم در استرالیا برگزار کردم. این اولین سفر من به استرالیا بود. در همان روزها، پدرم از من پرسید: «در سفر به استرالیا، چه برنامه ای داری؟» بی درنگ پاسخ دادم: «دوست دارم مادرم را ببینم.»

پدر، به مادرم تلفن کرد اما از لابلای حرف هایشان متوجه شدم که مادرم از آمدن من به استرالیا خیلی خوشحال نشده است. او می گفت که زندگی اش آشفته است. اما بالاخره قرار شد که با هم ناهار بخوریم و همدیگر را ببینیم.من مادر واقعی خود را برای اولین بار در هتل محل اقامتم که مشرف به دریا بود ملاقات کردم. او کمی سراسیمه و مضطرب بود و هر از گاهی برای کشیدن سیگار، میز را ترک می کرد. او به من گفت که ۳ فرزند دارد، اما ازدواج اش موفقیت آمیز نبوده و از همسرش جدا شده است. در هنگام خداحافظی، او بسیار ناراحت و آشفته بود.

در مدت اقامت در استرالیا، دوستان زیادی پیدا کردم. استرالیا کشور زیبایی است و من آنجا را دوست داشتم. از آنجا که پدر و مادر واقعی من استرالیایی هستند، حس می کردم استرالیایی هستم و در وطن و خانه واقعی خود می باشم.واژه پدر در مدت ۱۰ سالی که پدر واقعی خود را شناخته بودم برایم معنا پیدا کرده بود. او الگوی من بود. من با اطمینان کامل به او تمامی حرف های خود را با او در میان می گذارم.

پس از مدتی، از طریق دوستان و اطرافیانم مطلع شدم در صورتی که مادرم فرم درخواست مربوطه را امضاء کند می توانم تابعیت کشور استرالیا را دریافت کنم. زمانی که موضوع را با او در میان گذاشتم، منافع ۳ فرزندش را پیش کشید و درخواست مرا رد کرد. پدرم که از موضوع آگاه شد، مرا دلداری داده و گفت: «ناراحت نباش. با انجام آزمایش دی.ان.اِی در مورد قطعیت رابطه پدر و فرزندی بین من و تو، خودم برایت تقاضای تابعیت استرالیایی می کنم.»

با خوشحالی آزمایش دی.ان.اِی را انجام دادیم. یک هفته بعد، نتیجه تشخیص مشخص شد و دومین آوار زندگی بر سر من خراب شد. نتیجه آزمایش نشان می داد مردی که من ۱۰ سال بود فکر می کردم پدر واقعی من است، هیچ نسبت خونی با من ندارد و پدرم نیست! این نتیجه باورکردنی نبود. ظاهراً مادر من از مرد دیگری مرا حامله شده بود و پدرم هم برای اولین بار از این موضوع باخبر شده بود. هر دو ناراحت بودیم و پدرم به خاطر این موضوع، احساس گناه می کرد.

اما موضوع جالبی که پس از این واقعه رخ داد این بود که روابط بین من و پدر استرالیایی و نیز خانواده ای که مرا به فرزندی پذیرفته اند محکم تر شد. همه مرا مورد حمایت قرار می دادند و پدر خوانده و مادرخوانده ام به گونه ای رفتار می کردند که به من بفهمانند «ما تو را به فرزندی انتخاب کرده ایم». من و پدر استرالیایی ام هم، یکدیگر را انتخاب کرده بودیم.وضع زندگی من کمی عجیب به نظر می رسد. من در این دنیا ۳ پدر دارم. پدرخوانده، پدر استرالیایی و پدر خونی خود که نمی دانم کیست و کجاست.

اما پس از این همه سال و در آستانه ۴۲ سالگی، به این نتیجه رسیده ام که به دنبال پدر واقعی خود نباشم و تمایلی هم به شناختن وی ندارم. من ۲ پدر خوب دارم و در زندگی، به پدر دیگری نیاز ندارم.حالا، دوباره به سوال اول این داستان رسیدم که «پدر واقعی کیست؟» فکر می کنم پدر، فقط آن مردی نیست که به من حیات و زندگی داده است. او کسی است که مورد احترام من باشد و در مواقع نیاز کمکم کند و در کنارم بایستد.