نوشته‌ها

با این ۵ روش پول و ثروت را جذب کنید.

برای جذب پول باید همه حواست متوجه پول و ثروت باشد. اگر به این فکر کنی که به اندازه کافی پول نداری، غیر ممکن است بتوانی پول بیشتری جذب زندگی ات بکنی زیرا در این صورت همه افکارت متوجه پول کافی نداشتن می شود. اگر همه حواست را روی پول کافی نداشتن متمرکز کنی، برای خودت شرایط بیشتری برای بی پولی یا کم پولی فراهم می کنی. باید حواست را متوجه فراوانی پول و ثروت کنی تا پول و ثروت وارد زندگی ات شود.

وضعیت مالی امروزتان نتیجه افکار و تجسمات دیروزتان در مورد پول است.
بنابراین تنها راه افزایش رفاه و بهبود وضعیت مالیتان ،تغییر نگرشتان نسبت به پول و ثروت است. تنها کافی است یکبار نگرش و طرزفکرتان بر روی فرکانس جذب پول تنظیم کنید تا به صورت حیرت آوری پول و ثروت وارد زندگیتان شود.

قانون جذب ،قانون جدید و نوظهوری نیست.

از هزاران سال پیش، بودا نیز به مریدان خود چنین میگفت “هر آنچه که هستیم حاصل تفکراتمان است.ذهن یعنی همه چیز. هرآنچه را فکر کنیم، همان خواهیم شد.”

در کتاب های مقدس، متون باستانی، نظریه های دانشمندان نیز به قدرت افکار اشاره شده است. به راستی چطور فکر انسان میتواند شرایطش را تعیین کند؟

ذهن انسان مدام در حال تفکر است.
هر تفکری باعث ایجاد احساس در انسان میشود.
احساسات نیز باعث افزایش یا کاهش ارتعاشات انرژی بدن میشوند و هر انرژی ،مشابه خودش را جذب میکند.
اگر ذهن باعث شود بدن انرژی مثبتی از خود ساطع کند بدیهی است که تمام انرژی هایی که جذب انسان و یا فرد جذب آن میشود مثبت خواهند بود و برعکس.

چطور میتوانیم یکبار برای همیشه بر روی افکارمان کنترل داشته باشیم؟
چطور میتوانیم فرکانس های ارتعاشات ذهنی مان را کنترل کنیم؟
چه روش هایی میتوانیم برای جذب پول و ثروت با کمک ارتعاشات حاصل از افکارمان جذب کنیم؟
چطور بدون آنکه ازین پس نگران پول باشیم ،پول خودبه خود وارد زندگی مان شود؟
چطور نه تنها پول بلکه هرآنچه را بخواهیم با ۵ روش ساده وارد زندگیمان کنیم؟
جواب تمامی این سوالات را در این مقاله میخوانید، این مقاله یکبار برای همیشه نگرش تان را عوض میکند و طرزفکرتان را بر روی فرکانس جذب پول و دریافت آن تغییر خواهد داد. پس نه تنها آنرا بخوانید بلکه عمل کنید.

۵ راه ساده برای جذب پول و ثروت از طریق قانون جذب :

۱٫ تصور کنید بیش از حد نیازتان پول دارید و در حال خرج کردن آن هستید :

اگر در زندگی پول کافی ندارید، به احتمال زیاد اکثر تصورات شما نیز در حال تصویر سازی عدم وجود پول است. شاید دقیقا عدم داشتن پول را تصویر سازی نکنید اما زیاد نگران پول باشید و یا از بطن وجود در مورد هر اقدامی ابتدا به شرایط مالی تان فکر کنید.

اگر میخواهید جریان ورودی پول را به زندگیتان هموار کنید باید دقیقا برعکس عمل کنید :

تصور کنید بیش از حد نیاز پول دارید
تصور کنید بیش از حد نیاز پول خرج میکنید
و احساس کنید. تمام لذتی را که داشتن پول و خرج کردن بدون هراس آن دارید را احساس کنید.
جهان هستی فرق بین تخیلات و خاطرات شما را نمیداند. اکثر افراد هنگام تصویر سازی و تخیل کردن مدام از تصاویری که در حافظه شان هست استفاده میکنند ، از تجربیات گذشته شان، از احساسات فعلی شان… این غلط است.

شما باید هرآنچه را دوست دارید تصویر سازی کنید، تخیل کنید.
دنیا به آنچه که در ذهنتان تشکیل میشود پاسخ میدهد، اختلاف بین تصویر واقعی و تخیلی را نمیداند.

پس اگر تا به حال پول زیادی نداشتید از فکر کردن و تخیل کردن در مورد پول زیاد هراس نداشته باشید. از تصویرهایی که میسازید لذت ببرید.

۲٫ شکرگزار پولی که دارید باشید :

شکرگزار پولی که در حال حاضر دارید باشید و اینکه چه نقشی در زندگی شما دارد، برای مثال :

غذایی که تهیه میکنید
نوری که پول پرداخت قبوض را دارید
اجاره ای که میپردازید
پول لباس هایی که دارید و …
قدردان چیزهایی که دارید، بودن به معنی این است که به خدا و کائنات اعلام میکنید از چیزی که دارید راضی هستید و باعث میشود ارتعاشات هماهنگ بیشتری با همان فرکانس ساطع کنید و در نتیجه تمام چیزهایی که جذب شما یا شما به آنها جذب میشوید ارتعاشاتی هماهنگ خواهند داشت : پول، سلامتی، شادی و …

جذب ثروت

۳٫ وانموند کنید که دریافت کردید :

حتی اگر هیچ پولی ندارید، تا زمانی که قابلیت فکر کردن دارید، میتوانید ارتعاشات پول و ثروت را فعال کنید با وانمود کردن به اینکه شما تمام آنچه را تصور میکنید را دریافت میکنید. شما باید باور کنید و بعد چنان وانمود کنید گویا آنها را دریافت کردید.

وانمود کنید یک میلیاردر هستید، زمانی که قدم میزنید، مسواک میزنید یا حتی سیب میخورید
(یک فرد میلیونر چطور مسواک میزند؟ راه میرود؟ میوه میخورد؟ و …)
وانمود کنید یک فرد میلیونر هستید و یک کارت اعتباری با ۱۰۰ میلیارد پول در آن به خرید لباس میروید. به گران قیمت ترین مغازه ها بروید، زمانی را صرف دیدن لباس هایی که دوست دارید بکنید
(اصلا به قیمتش فکر نکنید، باید وانمود کنید هرچقدر پولش باشد شما آن مقدار را دارید) حتی شده آنها را پرُو کنید.
وانمود کنید شما یک میلیاردر هستید، به بنگاه معاملات ماشین بروید و یک چرخی در نمایشگاه بزنید، ماشین هایی که دوست دارید بخرید را نگاه کنید، از صاحب آنجا اجازه بخواهید که بنشینید پشت فرمان ماشین، احساس کنید میتوانید آنرا بخرید
شما زمانی که وانمود میکنید به کائنات ارتعاشاتی ساطع میکنید که حاوی اطلاعاتی همچون “من لیاقت این ارتعاش را دارم…” و کائنات نیز آنرا به شما میدهد. اما هرچقدر اگر تصویر سازی کنید و بخواهید اما زمانی که از یک مغازه گران قیمت لباس فروشی عبور میکنید به خودتان ناخودآگاه بگویید “اینجا جای ما نیست…” کائنات نیز آنرا دریافت میکند و به آن پاسخ میدهد…

۴٫ هرآنچه را که پس از بدست آوردن احساس خواهید کرد، الان احساس کنید :

از خودتان بپرسید : اگر به شرایط مالی ایده آلتان دست پیدا کنید، چه احساسی خواهید داشت؟ آیا احساسِ

آزادی
امنیت
یا هرچیز دیگری خواهید داشت؟
زمانی که توانستید احساسات پس از داشتن را احساس کنید، هرکاری میتوانید انجام دهید تا آن احساسات را در روز بیشتر داشته باشید. تصویر سازی کنید، به محله های ثروتمندان بروید و قدم بزنید یا هرکار دیگری.

شما باید احساسات را جدی بگیرید زیرا منبع اصلی دریافتی های زندگی تان است…

۵٫ بازیگوش باشید

نباید در مورد پول خیلی جدی باشید و آنرا جدی بگیرید. احساس کنید پول دوست شماست، شما را دوست دارد و شما هم او را دوست دارید. نباید در مورد پول احساس یک شی کمیاب داشته باشید.

درباره زندگی رویاییتان که سرشار از پول و ثروت است فکر کنید و آنرا در قالب یک سناریو بنویسید که یک روزتان چطور خواهد بود از صبح تا شب (حتما مکتوب کنید)

بازی های که در مورد پول است را بازی کنید (نه به صورت شرطی یا قمار بلکه منظور پول غیرواقعی مانند بازی های چند نفره مونوپلی)

بیشتر راجع کارهایی که مایلید با پول انجام دهید صحبت کنید (نه کارهایی که فکر میکنید پول ندارید برای انجام آنها اقدام کنید)

شما میتوانید میتوانید تمام کارهایی که در این مقاله گفته شد را برای بالا بردن ارتعاشات جذب پولتان انجام دهید. هدف اصلی تنظیم فرکانس بر روی دریافت پول و باز گذاشتن دریچه ورودی پول به زندگی است.

نکته قابل توجه ای که باید به آن دقت کنید : هرکاری که به نظرتان سخت است انجام ندهید… تنها کارهایی که از انجام آن لذت میبرید را انجام دهید.

قانون جذب

همه ما انسانها مانند آهنربا همه چیز را جذب می کنیم

قانون جاذبه بدون هیچ نقص و قصوری,بر اساس آنچه خودت به اطرافیان و جهان پیرامونت عرضه داشتی,زندگیت را میسازد.

تو مانند یک آهنربا جذب کننده یک ثروت,سلامت,ارتباطات اجتماعی,شغل,و هر رویداد ساده و جزئی هستی که در مجموع,تجربیات زندگی به شمار میروند اگر احساسات و انگاره های مثبتی پیرامون پول داشته باشی,با افراد,شرایط و رویدادهای مثبتی مواجه میشوی که تو را به سوی تصاحب پول فراوان رهنمون میشوند.

اگر افکار و احساسات منفی در ارتباط با پول از خود بروز دهی,با افراد, و رویدادهای منفی روبرو خواهی شد که میان تو و پول جدایی می افکند.

این که بشر هوشیارانه از قانون عشق پیروی میکنه را نمیدونم,اما من نگران آن نیستم.این قانون مانند نیروی جاذبه ی زمین کار خودشو انجام میده,چه مردم قبول کنند چه نکنند.

همان طور که در حال فکر کردن و حس کردن هستی,قانون جذب در حال پاسخگویی به توست.انگاره های مثبت و منفی که به جهان پیرامون خودت عرضه داشتی,به طور اتوماتیک و با همان کلامی که بر زبان جاری ساخته و یا در دل با خود گفته ای,به سوی تو باز میگردد.این بدان معنی است که با تغییر تفکرات,اندیشه و احساسات قادر خواهی بود زندگیت را یکسره دگرگون کنی.تنها کاری که لازمه انجام بدی اینه که افکار و احساسات مثبت را در ضمیر خودت پرورش بدی,و زندگی خودتو با اینکار ساده به طور کامل و صد در صد متحول کنی.

افکار تو شامل نجوایی است که در ذهن خودت میشنوی و سخنی است که بر زبان جاری میسازی.هنگامی که به دوستی میگی “امروز چه روز خوبی است” ابتدا این جمله رو در ذهن خودت پرورش میدی و سپس به زبانت جاری میکنی.

افکار شکل دهنده اعمالند.وقتی صبح از رخت خواب بیرون میای,پس از انجام این عمل, فکر بیرون آمدن از تخت را در ذهن و فکر خود داشته ای.تو بدون تامل کردن در مورد عملی,قادر به انجام آن نیستی.

حواست باشه که این افکار خودت توست که تعیین میکنه که کلام و فعلت خیر باشه یا شر.

اما چطور متوجه میشی که افکارت مثبت باشه یا منفی؟

افکارت هنگامی مثبته که به چیزهایی که میخوای و دوست داری فکر میکنی

و هنگامی منفی است که به چیزهایی که نمیخوای و دوست نداری,فکر میکنی.این ساده ترین و اسونترین راه تشخیصه!

هر چه که در زندگی رویایش رو داری,به دنبالش هستی.چون اون رو دوست داری.

یک لحظه در مورد این موضوع فکر کن.تو چیزهایی رو که دوست نداری رو نمیخوای .درسته؟

همه افراد طالب چیزهایی هستند که دوست دارند.هیچ کس خواهان  چیزی که دوست نداره,نیست.

قانون جذب

قانون جذب

هنگامی که به چیزهایی که میخوای و دوست داری فکر کرده و پیرامون آن صحبت می کنی.برای مثال”اون کفش ها رو دوست دارم خیلی زیبا هستند” فکرت مثبته و این افکار مثبت به صورت چیزی که دوسش داری_در این مثال, کفش های زیبا به سوی تو باز میگرده.

و هنگامی که پیرامون موضوعاتی که دوست نداری و خواهانش نیستی ولی صحبت میکنی و بهش فکر میکنی.برای مثال”به قیمت این کفش نگاه کن.انگار فروشنده دزد سر گردنست” اندیشه تو منفیه و این افکار منفی به صورت چیزی که دوسش نداری,در این مثال_کفش هایی که برات گرونه_به سمتت میاد.

چه بسیارند  مردمانی که اغلب پیرامون موضوعاتی که دوست ندارند و یا متنفرند,فکر میکنند و در موردش حرف میزنند.اونها بیشتر انرژی منفی ساطع میکنند.و از این را سهوا خودشونو از امور نیک زندگی محروم میکنند.

این غیر ممکنه که کسی بتواند بی عشق,زندگی خوبی داشته باشه.افرادی که زندگی خوب و شایسته ای دارند,پیرامون اموری که به آن علاقه مند هستند,بیشتر از  امور نامطلوب و ناخوشایند صحبت می کنند.!و افرادی که همیشه با زندگی در حال ستیزند,بیشتر در مورد چیزهایی که دوست ندارند,فکر میکنند و حرف میزنند.

کلام دل من اینه”همیشه در مورد چیزهایی که دوست داری,صحبت کن”

هنگامی که در باره مشکلات پول در اوردن,یک رابطه,یک بیماری,و حتی سود کم کسب و کار و یا یک رابطه کار گروهی صحبت می کنی,در حقیقت درباره موضوعاتی که دوست داری,سخن نگفتی.

هنگامی که در مورد یک اتفاق بد در اخبار,یا شخص یا موقعیتی که آزارت می دهد,صحبت می کنی,در مورد موضوعی که دوست داری حرف نزدی.

وقتی که در مورد روز بدی که داشتی,دیر رسیدن به یک ملاقات,گیر کردن در یک ترافیک,مشکلات در کار روزانه صحبت می کنی,در حقیقت پیرامون موضوعاتی که دوسشان نداری,صحبت کردی.

هر روز زندگی مون سر شار از اتفاقات کوچک و جزئی است.اگر مدام پیرامون موضوعاتی که دوست نداریم صحبت کنیم,همه رویدادهای کوچک و بزرگ زندگی برایمان سخت تر و صعب تر می نماید.

تو باید در مورد خبرهای خوب روز صحبت کنی.پیرامون کارهایی که به خوبی انجام شد

پیرامون موفقیت هایی که تا حالا داشتی صحبت کن و پیرامون کارهایی که میخواهی بهش برسی صحبت کن

اگه هم در کارت گره خورده یا درامدت کم شده.سعی در این نباش که به کم درامدی یا بدبختی فکر کنی.همیشه در این لحظه به این موضوع فکر کن که راه حل چیست.و به خودت یاداور باش که میخواهی در اینده به کجا برسی.

همیشه بگو که چقدر دوست داری سر موقع برسی.بگو که چقدر سلامتی خوبه.در مورد سودی که کسب و کارتان در موردش هستند صحبت کن.

پیرامون موقعیت ها و تعاملاتی که آن روز داشتی و به خوبی انجام پذیرفت صحبت کن

تو باید فقط و فقط در مورد چیزهایی که دوست داری حرف بزنی تا چیزهایی که دوست داری رو به زندگیت دعوت کنی

اگر مدام و پیاپی در مورد چیزهایی که دوسشان نداری حرف بزنی.نهایتا خودتو در  زندانی که خودت زندانبانشی محبوس خواهی کرد.درست مثل یک طوطی در قفس.هر زمان که در مورد چیزهایی که دوست نداری صحبت می کنی.میله دیگری بر قفست اضافه میکنی و راه ورود رو برای خودت تنگ تر میکنی.

افرادی که صاحب زندگی عالی  هستند,اغلب پیرامون موضوعاتی که دوست دارند صحبت می کنند.اونها با این کار به نیکی ها و خوبی های زندگی دسترسی نامحدود و بیکران پیدا کردندو همچون پرنده ای که در اسمان اوج گرفته ازاد و رها هستند.

برای ساختن یک زندگی خوب میله های قفسی که تو را محبوس ساخته بشکن,عشق بورز,در مورد چیزهایی که دوست داری صحبت کن,و با این کار خواهی دید که عشق تو را ازاد و رها کرده است.

و تو با این عمل حقیقت رو خواهی شناخت و این حقیقت زندگی تو را خواهد ساخت.

زنی رو میشناسم که با تکیه به نیروی عشق و نیروی اهن ربای درونش که صحبت کردم توانست میله های زندان اسارت خودش رو بشکنه و خودشو رها و آزاد کنه.

در حالی که به مدت ۲۰ سال از فرزندانش که ثمره یک ازدواج تحمیلی بودند مراقبت می کرد.در فقر و تنگدستی رها شده بود.با وجود مشکلات فراوانی که با آن موجه شده بود هرگز به خودش اجازه نداد که تنفر و خشم و هیچ گونه احساس بیماری در وجودش رخنه کنه.اون نه تنها هیچ وقت سخن منفی در مورد همسر سابقش نمیزد.بلکه مدام پیرامون رویای داشتن همسر ایده ال جدید و جوان و زیبا بود و در باره سفر به اروپا سخن میگفت.

با وجود اینکه پولی برای سفر نداشت.برای گذر نامه درخواست داد و اقدام به خرید وسائل کوچکی کرد که برای سفر رویایی اش به اروپا نیاز داشت.(ایمان فعال)

فکر میکنید که نتیجه کارش چی بود؟

سر انجام در یک جشن عروسی که دعوت شده بود .با یک جوان زیبا که دکترای هوش مصنوعی داشت آشنا شد و این جوان مجرد به شدت عاشق این زن زیبا کلام شده بود و بعد از چند ماه اشنایی با هم ازواج کردند و بعد از شش ماه ازواج با توافق هم به اسپانیا سفر کردند و خانه ای که مشرف به اقیانوس بود نقل مکان کردند. و هنوز که هنوزه در شادی و رفا به زندگی خودش ادامه میده.

تنها کاری که این زن انجام داد این بود که  صحبت کردن پیرامون موضوعاتی که دوسشان نداشت و مطلوبش نبودند اجتناب ورزید.اون تصمیم گرفت فقط و فقط در مورد موضوعاتی که به آنها علاقه دارد و کارهایی که دوست دارد انجام دهد,صحبت کند.و با این روش خود را از درد و رنج رهانیده و به یک زندگی زیبا رسانده بود.

تو هم میتونی زندگیتو زیر و رو کنی.چون دارای توانایی های نامحدودی برای فکر کردن و صحبت کردن پیرامون موضوعاتی که دوست داری هستی.

پس قادر هستی چیزهای خوب رو به زندگیت فرا بخونی.

قانون جذب در زندگی

قانون جذب در زندگی با قوت تمام جریان دارد.

من از کودکی ام هر چه می خواستم دیر یا زود برایم مهیا می شد. مثلا آرزو می کردم یک دوچرخه داشته
باشم، یک ماشین کنترل سیمی داشته باشم و حداکثر پس از ۲ تا ۳ ماه برایم خریداری شده و یا به من هدیه داده می شد. بزرگتر که شدم (تین ایجر) با خودم تصور میکردم که شاید من خیلی خوبم و یا اینکه پدر و مادرم با توجه به اینکه نزدیکترین افراد به من هستند، هر چه بخواهم می دانند! و برای من خریداری کرده و یا اینکه به دیگران می گویند برایم بیاورند (این تفکر خیلی جالب بود که انها به دیگران پول داده و دیگران برای من، آنچه را که می خواهم می خرند!) کمی بزرگتر که شده و به سنین جوانی پا گذاردم، دیدم تبدیل به یک انسان مستجاب الدعوه شده ام. هر چه از خدا و از دنیا می خواهم برایم فراهم می شود. چه فراهم شدنی، با اطمینان خاطر آرزو می کردم (هدف بر می گزیدم) و مطمئن بودم که آن آرزو برآورده می شود. راستش به خودم می بالیدم و در عین حال می ترسیدم نکنه من خیلی خوبم یا اینکه نه… خیلی بدم! که خدا هر چه می خواهم به من می دهد. گذشت و گذشت تا اینکه ۵ سال پیش در یکی از سمینارهای — مطلبی در مورد قانون جذب شنیدم و خیلی علاقمند شدم. نگو که من در این سالهای عمرم، قانون جذب را ندانسته رعایت می کرده ام. قبل از اینکه هر چیزی را داشته باشم، آنرا در ذهن خود تجسم می کردم. از آن پس خیلی در مورد این قانون و بازتاب آن در رندگی انسان تحقیق کردم. سمینارهای مختلف شرکت کردم، مطالب مختلف خواندم و با افراد مختلف در این مورد به بحث وتبادل نظر نشستم فیلم راز هم که تحقیقات مرا کامل کرد. (در این میان تعالیم قرآنی هم به من کمک کرد)

در آخر به این نتیجه رسیدم که : قانون جذب در زندگی با قوت تمام جریان دارد. چه بدانیم و رعایت کنیم و چه ندانیم و باز هم رعایت کنیم.

چطور ما نیروی جاذبۀ زمین را که نمی بینیم باور داریم ؟ چطور قانون عمل و عکس العمل نیوتون را قبول داریم ؟ چطور است که در مورد قانون سرعت و رابطۀ آن با شتاب شکی نداریم ولی بعضی اوقات، قانون جذب را نادیده می گیریم ؟

من وقتی چیزی از این دنیا می خواهم، با انرژی سرشار و یقین به عملی شدن آن نیت کرده و هدف خود را در مغز خود و سپس بر روی کاغذ پیاده می کنم. هر روز آنرا تصور کرده و به عنوان دوستم در کنار خود احساس می کنم. اینگونه است که گویی من به هدفم دست یافته ام منتها نه الآن چند صباحی دیگر. کمی بعدتر، در آینده ای بسیار نزدیک. و خیلی جالب است که بی برو برگرد پس از اندی خود را به هدف دست یافته می بینم. چطور است که اینگونه می شود ؟ زیرا قانون جذب وجود دارد. من جذب می کنم.

رسیدن به آرزو از طریق قانون جذب

چگونه از طریق قانون جذب به آرزوهایمان برسیم؟

در واقع قانون جذب یک قانون ثانوی است و قانون اصلی قانون ارتعاش است. به این صورت که هر چیزی که از انرژی ساخته شده باشد (البته به گفته فیزیکدانان بخش عظیمی از هستی را جسم تاریک تشکیل داده است که ماهیت آن هنوز مشخص نیست) مشابه خود را جذب می‌کند. هر چیزی در این دنیا دارای فرکانس مختص به خود است و وقتی انسان در مورد چیزهای مختلف اعم از پول، روابط خوب، سلامتی، فقر، روابط نابسمان، بیماری… تمرکز می‌کند همان‌ها را نیز جذب می‌کند و این از طریق ذهن و احساسات انسان امکان‌پذیر است.

یازده راهی که “قانون جذب” می تواند زندگی شما را بهبود بخشد

۱- شما اتفاقات خوب یا بد را براساس تفکراتتان تجربه می کنید:

“کسی که همیشه در مورد بیماری صحبت می کند، بیمار می شود و کسی که به طور مداوم در مورد رفاه صحبت کند، در رفاه و آسایش به سر خواهد برد.” استر و جری هیکس در این کتاب اشاره می کنند که “شما همه ی این ها را براساس تفکرات تان جذب می کنید.” با تمرکز بر روی چیزی، باعث می شوید آن مسئله برایتان اتفاق افتد.

۲- شما با فکر کردن به چیزی آن را به سمت خود جذب می کنید، حتی اگر آن را نخواهید:

بر اساس این کتاب “شما با فکر کردن به چیزی از طریق قانون جذب، آن را بزرگ و بزرگتر و قویترخواهید کرد.” بنابراین سعی کنید افکار خود را مثبت نگه دارید.

۳- هر چه بیشتر بر روی مسئله ای تمرکز کنید، قویتر می گردد:

مورد مذکور این قابلیت را به شما می دهد که حقیقت زندگی خود را با افکارتان ساخته و مسائلی که دوست داشته تجربه کنید، روزی به آنان دست خواهید یافت. شما با نگرانی های خود باعث می شوید اتفاقات بدی برایتان رخ دهد.

۴- بهتر است به احساسات خود اعتماد کنید تا آن که بیش از حد به تصمیماتتان فکر کنید:

به بیان دیگر: به ندای قلب خود گوش فرا دهید. به جای فکر بیش از حد به انتخابهایتان اجازه دهید احساساتتان، شما را به سمت درست هدایت کند. با این کار زندگی رضایتمندانه تری را تجربه خواهید کرد.

۵- شما با تفکر مثبت خود می توانید باعث گردید اتفاقات خوب با سرعت بیشتری برایتان رقم خورد:

برادران هیکس در این کتاب می نویسند: “خواستن و تمایل” شامل تمرکز به یک موضوع آن هم به صورت کاملأ مثبت می باشد. وقتی که به موضوعی با دقت نظر کامل به گونه ای مثبت می نگرید، آن مسئله بسرعت برایتان به وقوع خواهد پیوست . . . شک نکنید.”

رسیدن به آرزو از طریق قانون جذب

رسیدن به آرزو از طریق قانون جذب

۶- برای ایجاد یک تغییر، باید به مسائل آن گونه که آرزو دارید باشند، بنگرید نه آن گونه که در واقع هستند:

این رازی است که تنها افراد موفق می دانند و در کتاب های علمی با عنوان “تجسم دیداری” از آن یاد می شود. مایکل فلپس هر شب قبل از خواب خود را برنده تجسم می کرد. همان گونه که می بینید وی در حال حاضر پرافتخارترین قهرمان تاریخ بازی‌های المپیک و دارنده ۲۲ مدال شنا است. در این کتاب می خوانید: “به منظور تأثیر هر چه بیشترِ تفکرات مثبت بر روی اتفاقات، بایستی نادیده بگیرید که چه کارهای دشواری هستند- و هم چنین به این که دیگران شما را چگونه می بینند کاملاً بی توجه باشید. و تنها تمام تمرکز خود را حول این محور بگنجانید که دوست دارید چه اتفاقاتی برایتان به وقوع بپیوندند.

۷- شما می توانید قدرت مغناطیسی جذب اتفاقات خوب خود را با اختصاص دادن زمان روزانه به “افکار قدرتمند” افزایش دهید:

۱۵ دقیقه از روزتان را به طور جدی به فکر کردن در مورد اهداف، رؤیاهایتان و آن چه از زندگی می خواهید اختصاص دهید. برادران هیکس می گویند این عمل شانس شما را برای رسیدن به موفقیت بسیار افزایش می دهد.

۸- موفقیت یک منبع تمام نشدنی است. هر کس می تواند از آن بهره برد:

فراموش نکنید که موفقیت دیگران، موفقیت شما را محدود نمی کند. از آن طرف براساس آنچه که در کتاب نوشته شده، شما با جذب موفقیت، موفقیت دیگران را محدود نخواهید کرد.

۹- به خودتان اجازه ندهید در ناامیدی ها غرق شوید:

ناامیدی تنها باعث جذب اتفاقاتی است که ناراحتی شما را بیشتر خواهند کرد و تنها نشانه  آن است که شما به هدفی که در زندگی آرزویش را داشته اید، نرسیده اید. بنابراین به جای حسرت خوردن برای از دست دادن آرزوهایتان، تنها به آنچه دوست دارید و می خواهید، فکر کنید.

۱۰- از تماشای برنامه های تلویزیونی همانند جنایت و بیماری که انرژی های منفی را به شما منتقل می کنند، اجتناب کنید:

با دیدن این برنامه ها تنها موجب می گردید به آنان بیشتر فکر کرده و شانس اتفاق افتادنشان را افزایش دهید. باز هم یادآوری می کنیم که: “با توجه شما به هر چیزی، آن مورد بیشتر و بیشتر به سمت شما کشیده می شود.”

۱۱- بدانید اگر روابط تان با دیگران بد است، تنها خودتان موجب آن گشته اید:

توجه به مسائل منفی هم چون گرفتن انتقام می تواند موجب ویرانی روابط شخصیتان باشد. با این ذهنیت که “هیچ چیز به وقوع نخواهد پیوست مگر آن که شخصاً آن را جذب کرده باشید”، می توانید از روابط بد با همسر و بستگان تان رهایی یابید.

به طور کلی روند قانون جذب از سه مرحله تشکیل می‌شود.

تجسم:برای تجسم انسان باید از ذهن خود استفاده کند. مجسم کردن خواسته، که الان از آن اوست و با آن کاری انجام می‌دهد و از داشتن آن لذت می‌برد، انگار همین حالا خواسته اش را دریافت کرده است.
احساس:همراه با تجسم انسان باید احساس فوق‌العاده‌ای در مورد خواسته اش داشته باشد، یک نوع احساس شور و شوق همراه با لذت (عشق) که تمام اینها توسط ذهن انسان امکان‌پذیر است. بدین ترتیب انسان فرکانس ارتعاشی ایجاد می‌کند که خواسته خود را مانند آهنربا جذب می‌نماید.
دریافت:بدین ترتیب قانون جذب از طریق نیرویی طبیعی، مرئی و نامرئی کار می‌کند تا انسان را از طریق شرایط و رویدادها به خواسته اش برساند.

راز قانون جذب

پایه علمی قانون جذب که سالها به صورت راز بود چیست؟

باب دویل معتقد است اندازه، هیچ مفهومی برای عالم هستی ندارد. از نظر علمی، جذب کردن چیزی بزرگ با دریافت کردن چیزی کوچک هیچ تفاوتی ندارد.

قانون جذب

عالم هستی بدون کمترین تلاشی تمامی کارها را انجام می‌دهد. چمن‌ها برای رشد به تلاشی نیاز ندارند. بلکه این طرح عظیم و خارقالعادهٔ عالم هستی ست. همه چیز به این بستگی دارد که در ذهن ما چه می‌گذرد. تفکر ما به گونه یی ست که برای کاری بزرگ زمانی زیاد و برای کاری کوچک زمان محدود در نظر می‌گیریم. اینها قوانین ما هستند که بدین شکل تعریفشان می‌کنیم. زمان واندازه هیچ مفهومی برای عالم هستی ندارد. به دست آوردن یک دلار هیچ تفاوتی با کسب یک میلیون دلار ندارد. جریان واحدی در کار است. از آنجایی که ما یک میلیون دلار را زیاد و یک دلار را کم می‌دانید، یک میلیون دلار دیر تر و یک دلار بسیار زودتر به دست ما می‌رسد.

مواردی وجود دارد که داشتن تصوری مثبت یا منفی منجر به رویدادهای متناظر معمولاً در بدن خود انسان می‌شود (عمدتاً به شکل آثار روانی‌ای که پلاسبو و ناسبو خوانده می‌شوند).

قانون جذب چگونه کار می‌کند؟

در واقع قانون جذب یک قانون ثانوی است و قانون اصلی قانون ارتعاش است. به این صورت که هر چیزی که از انرژی ساخته شده باشد (البته به گفته فیزیکدانان بخش عظیمی از هستی را جسم تاریک تشکیل داده است که ماهیت آن هنوز مشخص نیست) مشابه خود را جذب می‌کند. هر چیزی در این دنیا دارای فرکانس مختص به خود است و وقتی انسان در مورد چیزهای مختلف اعم از پول، روابط خوب، سلامتی، فقر، روابط نابسمان، بیماری… تمرکز می‌کند همان‌ها را نیز جذب می‌کند و این از طریق ذهن و احساسات انسان امکان‌پذیر است.

روند استفاده از قانون جذب

به طور کلی روند قانون جذب از سه مرحله تشکیل می‌شود.

   تجسم:برای تجسم انسان باید از ذهن خود استفاده کند. مجسم کردن خواسته، که الان از آن اوست و با آن کاری انجام می‌دهد و از داشتن آن لذت می‌برد، انگار همین حالا خواسته اش را دریافت کرده است.

   احساس:همراه با تجسم انسان باید احساس فوق‌العاده‌ای در مورد خواسته اش داشته باشد، یک نوع احساس شور و شوق همراه با لذت (عشق) که تمام اینها توسط ذهن انسان امکان‌پذیر است. بدین ترتیب انسان فرکانس ارتعاشی ایجاد می‌کند که خواسته خود را مانند آهنربا جذب می‌نماید.

   دریافت:بدین ترتیب قانون جذب از طریق نیرویی طبیعی، مرئی و نامرئی کار می‌کند تا انسان را از طریق شرایط و رویدادها به خواسته اش برساند.

راز,قانون جذب

خلاصه قانون جذب

ضمیر نا خود آگاه ما برایش چندان فرقی نمی‌کند که تصاویری که می‌بیند واقعی باشند یا در صفحه تلویزیون و یا بر پرده ذهنمان نقش بسته باشند.

آنچه که می‌بینیم یا تصور می‌کنیم مستقیم یا غیر مستقیم روی احساس ما اثر می‌گذارد.

تصاویر و افکار خوب احساسی مثبت ایجاد می‌کنند و تصاویر و افکار بد احساسی منفی.

احساس دارای انرژی است و انرژی یعنی توانایی انجام کار. انرژی عاطفی ما همچون آهنربای بزرگ شروع به جذب انرژی‌های همنوع می‌کند

در لحظاتی که احساسی منفی داریم وقایع و انسان‌های منفی را به خود جذب می‌کنیم و در زمان‌هایی که حسی مثبت و شادمانه در ما برپاست در حال جذب چیزهای خوب و مطلوب به زندگی خود می‌باشیم.

البته این را هم نباید نادیده بگیریم که اعمال ما نیز دارای انرژی می‌باشند و اعمال منفی بازخورد و عکس العمل منفی دارند.

این است که گاه با وجود افکار و احساس مثبت وقایعی منفی و نامطلوب برایمان پیش می‌آید.

همچنین فیلم راز از اقتباس از کتاب واس واتلس به نام علم ثروتمند شدن ساخته شده‌است.

این خلاصه‌ای بود از قانون جذب که قرن ها به صورت یک راز باقی مانده بود.

4
,

داستان پردیس و یک روز تابستانی

چشم به بیرون دوخته بودند.بیرون باران می بارید. هفت سال بود که بی وقفه باران می بارید. روزهای پیاپی از ابتدا تا انتها همه پر بود از باران, پر بود از صدای طبل آب, صدای ریزش قطره های بلوری و صدای غرش توفان, توفان هایی چنان سهمگین که امواج مهیب آب را بر سر جزیره ها فرود می آورد. هزاران جنگل زیر باران خرد شده بود و دوباره از نو سر برآورده بود تا دوباره خرد شود. زندگی در سیاره ناهید اینطور می گذشت. زندگی مردان و زنان فضانوردی که از زمین به این سیاره ی همیشه بارانی آمده بودند تا متمدنش کنند, بچه هایشان را مدرسه بفرستند و عمر بگذرانند.– داره بند میاد, داره بند میاد– آره آره داره بند میاد

مارگوت از بچه های کلاس دوری می کرد; بچه هایی که روزهای بی باران را یادشان نبود; روزهایی که مثل حالا مدام و یکریز و بی ملاحظه باران نمی بارید. بچه ها همه نه سالشان بود. از آخرین باری که خورشید یک ساعتی خودش را به دنیای حیرت زده ی آنها نشان داده بود هفت سال می گذشت و طبعا هیچ کدام از بچه ها آن روز را به خاطر نمی آورد. گاهی وقت ها مارگوت در میانه های شب صدایشان را می شنید که توی خواب تکان می خوردند. می دانست که دارند خواب می بینند; خواب یک مداد شمعی زرد و یا یک سکه طلایی بزرگ;

 

آنقدر بزرگ که می شود تمام دنیا را با آن خرید. می دانست که توی خواب گرمایی را به یاد می آورند مثل وقتی که صورت از خجالت سرخ می شود وبعد حرارتش توی بدن, دست ها و پاهای لرزان پیش می رود اما رویایشان همیشه به صدای ضرب قطره های آب پاره می شد; انگار که گردنبند شفاف بی انتهایی روی سقف, روی خیابان, روی باغ ها و جنگل ها پاره شود.تمام دیروز را در کلاس درباره خورشید خوانده بودند; اینکه چقدر شبیه لیمو است و چقدر داغ است.حتی درباره اش داستان , شعر و مقاله نوشته بودند:

خورشید مثل یک گل است که تنها برای ساعتی می شکفداین شعر مارگوت بود. آن را با همان صدای یواش همیشگی در کلاس خواند; وقتی که باران همینطور آن بیرون می بارید.یکی از پسرها به اعتراض گفت : اینو خودت ننوشتی!مارگوت جواب داد: خودم نوشتم, خودم نوشتممعلم گفت : ویلیام بس کنولی آن اتفاق مال دیروز بود. حالا باران کم شده بود و بچه ها خودشان را محکم به شیشه های بزرگ و ضخیم کلاس چسبانده بودند.– معلم کجاست؟– برمی گرده– اگه زود نیاد از دستمون میره

مارگوت تنها ایستاده بود. ظاهر نحیف و رنگ پریده ای داشت; جوری که انگار سال ها توی باران گم شده باشد و باران, آبی چشم ها و سرخی لب ها و زردی موهایش را شسته و برده باشد. مثل عکس سیاه و سفیدی از یک آلبوم قدیمی بود که رنگ و رویش در اثر گذر سال ها ازبین رفته و اگر به حرف درمی آمد صدایش فرقی با روح نداشت.حالا جدا از بقیه ایستاده بود و از پشت پنجره های غول آسا به باران و دنیای خیس بیرون نگاه می کرد.ویلیام گفت: تو دیگه به چی نگاه می کنی؟مارگوت جوابی نداد.پسر هلش داد و گفت : وقتی باهات حرف میزنن جواب بده. مارگوت جواب ندادبچه ها آرام آرام از او کناره گرفته بودند.

حتی نگاهش هم نمی کردند. دلیش این بود که او هیچ وقت در تونل های شهر زیر زمینی با آن ها بازی نمی کرد. اگر در گرگم به هوا او را می زدند، فقط می ایستاد و پلک می زد. هیچ وقت دنبالشان نمی کرد. وقتی بچه ها در کلاس، ترانه هایی درباره خوشبختی و زندگی و بازی می خواندند لب های مارگوت به ندرت تکان می خورد. فقط وقتی شعرهایشان درباره خورشید و تابستان بود او با چشمانی دوخته به پنجره های خیس همراهی شان می کرد و البته بزرگترین جرمش این بود که فقط پنج سال از آمدنش به آنجا می گذشت.

 

او خورشید را یادش بود؛ یادش بود که چه شکلی است و یادش بود که آسمان آفتابی چه رنگی است. آن وقت ها او چهار سالش بود و در اوهایو زندگی می کرد. اما آنها همه عمرشان را در ناهید زندگی کرده بودند. وقتی خورشید برای آخرین بار در آسمان ناهید آفتابی شده بود، آنها فقط دو سال داشتند و حالا رنگ، گرما و شکلش را فراموش کرده بودند. مارگوت این ها را یادش بود.یک بار با چشم های بسته گفته بود:«مثل سکه یک پنی یه».بچه ها فریاد زده بودند:«نه نیس».مارگوت دوباره گفته بود:«مث آتیش توی اجاقه».

بچه ها دوباره فریاد زده بودند:«دروغ میگی. هیچی یادت نیس».اما یادش بود و خیلی دورتر از بقیه ایستاده بود و پنجره ای پر نقش و نگار را نگاه می کرد.یک بار هم یک ماه پیش حاضر نشده بود در مدرسه دوش بگیرد. گوش ها و سرش را محکم گرفته بود و جیغ زده بود که آب نباید به سرش بخورد. بعد از آن بود که یواش یواش فهمید با بقیه فرق دارد و بچه ها هم فهمیدند که او با آن ها فرق دارد و از او فاصله گرفتند. حرف هایی بود درباره اینکه شاید پدر و مادرش مجبور شوند سال آینده او رابه زمین برگردانند.

 

این کار برای مارگوت حیاتی بود؛ هر چند که به قیمت از دست دادن میلیون ها دلار برای خانواده اش تمام می شد. به همه این دلیل های کوچک و بزرگ، بچه ها از او متنفر بودند؛ از صورت رنگ پریده مثل برفش، از سکوت همراه با انتظارش و از لاغری اش و از هر آینده ای که در انتظارش بود.پسر دوباره هلش داد «گم شو، منتظر چی هستی؟»برای اولین بار مارگوت برگشت و به پسر نگاه کرد. چیزی که انتظارش را می کشید توی چشمانش پیدا بود.پسر داد زد: «این دور و برها واینستا. امروز هیچی نمی بینی!».

مارگوت لب ورچید. پسرک دوباره فریاد زد:«هیچی! همه اش الکی بود. مگه نه؟» و به سمت بچه های دیگر برگشت«امروز هیچ اتفاقی نمی افته. می افته؟».بچه ها مات و مبهوت پلک زدند. بعد انگار که فهمیده باشند چه خبر است خندیدند و سرهایشان را به نشانه تایید تکان دادند«هیچی. هیچی».مارگوت با چشم هایی درمانده زمزمه کرد«ولی….ولی امروز وقتشه. دانشمند ها پیش بینی کردن، خودشون گفتن، اونا می دونن، خورشید…».پسر گفت«الکی بود». بعد او را محکم گرفت و گفت:«هب بچه ها! بیاین قبل از اینکه معلم بیاد بندازیمش تو کمد».مارگوت گفت«نه» و عقب عقب رفت.

بچه ها دنبالش کردند. بی اعتنا به اعتراض ها و التماس ها و اشک هایش او را گرفتند و بردند به اتاق داخل تونل و انداختندش توی کمد و در را قفل کردند. و بعد همان طور ایستادند و به در که از لگدهای مارگوت می لرزید نگاه کردند. دخترک خودش را محکم به در می کوفت بلکه باز شود. صدای جیغ های خفه اش از توی کمد شنیده می شد. بچه ها لبخند زنان از اتاق بیرون می رفتند و از توی تونل رد می شدند و بر می گشتند داخل کلاس. همان موقع بود که معلم از راه رسید و در حالی که به ساعتش نگاه می کرد گفت:«همه آماده ان؟».-«بله!»«همه هستن»-«بله!»باران حالا از قبل هم آهسته تر می بارید. همه توی دهانه در ورودی جمع شدند.باران بند آمد.

انگار توی سینما، وسط فیلمی درباره یک بهمن، گردباد، توفان یا آتشفشان، اول بلند گوها مشکل پیدا کند؛ صداها به زوزه تبدیل شود و در نهایت، غرش ها و تندرها و انفجار ها یکباره جایش را به سکوت بدهد. بعد، کسی فیلم را از توی پروژکتور در بیاورد و به جایش اسلایدی از یک جزیره استوایی بگذارد؛ اسلایدی آرام که تکان نمی خورد و نمی لرزد. جهان ایستاده بود. سکوت آن چنان سنگین ، بی کران و باور نکردنی بود که آدم خیال می کرد توی گوش هایش چیزی فرو کرده اند یا به کل کر شده است. بچه ها گوش هایشان را با دست گرفتند. هر کس دور از دیگری ایستاده بود. در عقب رفت و بوی جهان منتظر و ساکت به درون اتاق ریخت.خورشید بیرون آمد.

رنگ برنز سوزان بود و خیلی بزرگ؛ آسمان اطرافش به رنگ سفال آبی رنگ بود که توی آتش، شعله می کشد. بچه ها انگار که طلسمشان را شکسته باشند فریاد کنان در هوایی که به هوای بهار می مانست می دویدند. جنگل زیر نور آفتاب می سوخت.معلم پشت سرشان فریاد زد:«خیلی دور نرین. می دونین که فقط دو ساعت فرصت دارین. دلتون که نمی خواد این بیرون گیر بیفتین».اما بچه ها داشتند می دویدند. صورت هایشان را به سمت آسمان می گرفتند. نور خورشید را مثل یک اتوی داغ روی گونه هایشان احساس می کردند. ژاکت هایشان را در آورده بودند و می گذاشتند خورشید بازوهایشان را بسوزاند.-«از لامپ های خورشیدی بهتره مگه نه؟»-«خیلی خیلی بهتره».

بعد دیگر ندویدند. توی جنگل بزرگی که ناهید را پوشانده بود ایستادند، جنگلی که هیچ وقت –حتی وقتی تماشایش می کردی – دست از رشد کردن نمی کشید. مثل لانه اختاپوسی که بازوهای دراز پوشیده از برگش را روانه آسمان کرده باشد. جنگل سبز نبود. در این سال های بدون آفتاب رنگ لاستیک و خاکستر شده بود. رنگ سنگ و پنیر سفید و جوهر و رنگ ماه.بچه ها روی تشک جنگل پخش شده بودند. می خندیدند و می شنیدند که زمین زیر پایشان آه می کشد و ناله می کند. میان درخت ها دویدند و سر خوردندو افتادند و همدیگر را هل دادند.

 

قایم باشک و گرگم به هوا بازی کردند.اما بیشتر از همه با چشم های نیمه باز آنقدر به خورشید زل زدند تا اشک از گونه هایشان سرازیر شد. دستشان را به طرف آن زرد و آبی شگفت انگیز دراز کردند و هوای تازه را توی ریه هایشان کشیدند. بعد به سکوت گوش کردند. سکوتی که آن ها را در دریای بی صدایی و بی حرکتی غرق کرده بود. همه چیز را زیر نور آفتاب از اول تماشا کردند. همه چیز را دوباره بو کردند و مثل جانوری وحشی که از غارش می گریزد دویدند و چرخیدند و فریاد کشیدند.یک ساعت بی وقفه دویدند.و بعد در میانه دویدنشان یکی از دختر ها جیغ کشید.همه ایستادند.

دختر دست لرزانش را باز کرده بود و فریاد می زد:«نگاه کنین! نگاه کنین!».بچه ها آرام رفتند که دست دختر را نگاه کنند.وسط گودی کف دستش- بزرگ و شفاف- یک قطره باران بود.دختر به گریه افتاد.همه در سکوت به آسمان نگاه کردند.«وای،وای».چند قطره سرد روی بینی، صورت و دهانشان افتاد.خورشید پشت توده ای از مه پنهان شد و باد سردی وزیدن گرفت. بچه ها به طرف خانه زیر زمینی راه افتادند. دست هایشان آویزان بود و لبخند داشت از روی لب هایشان می رفت.

ناگهان صدای غرش رعد آن ها را از جا پراند و مثل برگ های طوفان زده متواری کرد. برق ده مایل آن طرف تر آسمان را روشن کرد. بعد به پنج مایلی رسید، بعد یک مایلی و حالا نیم مایلی. آسمان در چشم برهم زدنی مثل نیمه شب تاریک و سیاه شد. بچه ها چند دقیقه در دهانه زیر زمین ماندند تا وقتی که باران شدت گرفت. بعد در را بستند و به صدای مداوم سهمگینش که همه جا را پر کرده بود گوش دادند.-«یعنی هفت سال دیگه باید صبر کنیم؟»-«آره هفت سال».بعد یکی از دختر ها جیغ کوتاهی کشید:-«مارگوت!».-«مارگوت چی؟».-«هنوز تو کمده».-«مارگوت!».

مثل ستون های سنگی بی حرکت به زمین چسبیده بودند، به هم نگاه کردند و فوری نگاهشان را دزدیدند. به بیرون چشم دوختند. به بارانی که هی می بارید و می بارید. جرات نمی کردند توی چشم های هم نگاه کنند. صورت هایشان گرفته و رنگ پریده بود. سرشان را پایین انداخته بودند و دست و پای هم را نگاه می کردند.-«مارگوت!»یکی از دخترها گفت:-«خب؟»هیچ کس حرکتی نکرد. دختر گفت:« راه بیفتین».صدای باران، سرد و غمگین به گوش می رسید . صدای رعد و برق توی گوش ها می پیچید. نور برق روی صورت هایشان می افتاد و آبی و ترسناکشان می کرد. تا کنار کمد رفتند و همان جا ایستادند. پشت در بسته فقط سکوت بود. در را خیلی آرام باز کردند و گذاشتند مارگوت بیرون بیاید.

داستان پردیس یک:

تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این مطلب شما را به خواندن داستان شیریم «پردیس» به قلم فرخنده آقایی دعوت می‌کنیم.“كنار دریا بودیم. در هوای سرد آخر پاییز، در آفتاب بی رمق سر ظهر شنا می كردیم. با حركات شتابان، بدن خود را گرم می كردیم تا هر چه كم تر سرمای آب را احساس كنیم و بعد،‌ نفس نفس زنان به ساحل بر می گشتیم و با پوستی كه از سرما مورمور می شد، در حوله های بزرگ پنهان می شدیم و باز می‌نشستیم به حرف زدن.زن ها بچه هایشان را به مدرسه می‌رساندند و غذایشان را با خود به ساحل می‌آوردند و همان جا می‌خوردند. من زبانشان را بلد نبودم و آن ها سعی می كردند با همان چند كلمه محدودی كه می‌دانستم،

 

با من حرف بزنند. با هم روزنامه ها را می‌خواندیم و مجله ها را ورق می‌زدیم و از جنگ ها و صلح ها و از گفت و گو های سران و دیدارها و بازدیدها و قتل عام ها و تسخیر ها و بمب باران ها و ترورها و كودتا ها صحبت می‌كردیم. ما اهل هیچ كدام نبودیم. اهل حرف بودیم. كار هر روزمان بود. كنار ساحل می‌نشستیم و سرهایمان را در حوله هایمان فرو می‌كردیم و ساعت ها با هم حرف می‌زدیم. تا آن كه آسمان رو به تیرگی می‌رفت و نم نم باران شروع می‌شد. بعد زن ها ناگهان به ساعت هایشان نگاه می‌كردند و بلند می‌شدند و حوله هایشان را در ساك ها می‌گذاشتند و لباس هایشان را می‌پوشیدند

 

و سوار موتورهای قراضه شان می‌شدند تا به مدرسه بروند. كلاه های بزرگ مضحكشان را به سر می‌گذاشتند و همان طور كه از ساحل دور می شدند برایم دست تكان می‌دادند.آن روز كه به ساحل آمدم، نه حوله داشتم و نه شنا بلد بودم. آفتاب درخشانی بود. ظهر بود و آدم ها در ساحل مدیترانه در چند ردیف كنار هم دراز كشیده بودند و حمام آفتاب می گرفتند.سگ قهوه ای پشمالو و خیلی بزرگی، كنار دریا با بچه ها بازی می كرد. انگار ولگرد بود. وقتی بچه ها می رفتند شنا كنند، با توپ پلاستیكی قرمز كم بادی بازی

می كرد. توپ را به میان موج ها می انداخت و بعد می دوید و آن را می آورد و توی شن ها چال می كرد. بعد آن را با سر و صدا از لای شن ها بیرون می‌آورد ومثل توله ای به دندان می گرفت و واق واق كنان به میان موج ها می انداخت. چند دختر و پسر نوجوان هم توپ هایشان را با سر و صدا به میان موج ها پرتاب می كردند و بعد شنا كنان می رفتند و آنها را می آوردند.روزهای اول كه در ساحل قدم می زدم، از زنان برهنه می پرسیدم جواب خدای خود را چه خواهند داد. آنها كه زبان مرانمی فهمیدند،‌ انگار شعر یا آوازی برایشان خوانده باشم، می خندیدند و برایم دست تكان می دادند.

حالا دیگر هوا سرد شده است و با حوله نویی كه به خود پیچیده ام ، همه می دانند كه تازه واردم و تمام تابستان آن جا نبوده ام. وقتی شنا كردن یاد گرفتم، حوله ام را از حراجی خریدم. صورتی است با حاشیه قلاب دوزی.در هوای سرد پاییز، حوله پوشیده كنار زن ها می نشینم و با هم روزنامه می خوانیم و حرف می زنیم بی‌آن كه زبانشان را بدانم و آن ها تك تك كلمه ها را برای هم دیگر تفسیر می كنند. برج های دوقلوی نیویورك را ناشیانه روی ساحل رسم می كنند و در روزنامه، ‌عكس مردان عرب را نشانم می دهند كه آرزو دارند بعد از عملیات انتحاری به پردیس بروند. با تعجبمی پرسند: ” پردیس ؟” و من جواب می‌دهم: “بله، بله، پردیس.” می خواهند بدانند پردیس چگونه جایی است.

برایشان می گویم و بعد باز بحث های بی پایان شروع می شود. حالا دیگر همه می دانند من از سرزمینی آمده ام كه هیچ كدام آن را نمی شناسند. طولی نمی كشد كه آدم هایی ناآشنا از فاصله های دور می آیند تا با زبانی كه بلد نیستم، برایشان از پردیس بگویم. می خواهند بدانند آیا آن مردان عرب به پردیس خواهند رفت. و آن دیگران چه، آن ها كه در برج ها بوده اند؟ دیگر فهمیده ام كه نباید با بله یا نه جواب بدهم. باید كمی تامل كنم و با تردید پاسخ بدهم. باید نشان بدهم كه با خودم در جدالم و به آن ها فرصت بدهم صحبت كنند. می خواهند نظر خود را بگویند و بعد نظر مرا بدانند

 

و باز آنچه را كه خود می دانند،‌ تكرار كنند. با دقت و خونسردی گوش می دهم. جواب های صریح و كوتاه را دوست ندارند. آن ها را می رماند و از من رنجیده خاطر می‌شوند. دوست دارند درباره همه چیز با همه جزییات صحبت كنند. كلمات جاری می شود و تداوم می‌یابد و بعد باز در هوای سرد آخر پاییز به دریا می زنیم. با حركات تند و شتاب آلود، ناشیانه بدن های خود را در آب سرد، گرم می كنیم تا سرمای آب را هر چه كم تر احساس كنیم و بعد نفس نفس زنان، حوله پوشیده كنار ساحل مشغول بحث می شویم.

عصرها میكله با حوله بزرگی بر دوش به ساحل می آید. سگ بزرگش با رخوت دنبالش راه می رود و در گوشه ای از ساحل ولو می‌شود. پرنده ها از دور به استقبال پیرمرد می آیند. روی شانه هایش می‌نشینند و دور و برش پرواز می كنند. پیرمرد خندان به ساحل قدم می گذارد و حوله را پهن می كند و از كیسه ای پارچه ای، ‌مشت مشت گندم روی حوله می ریزد. پرنده ها می پرند و دانه ها را از هم می‌قاپند و بعد چون حیوانات دست آموز به دنبال او جست و خیز می كنند و به سر و صورتش نوك می زنند و پیرمرد غش غش می خندد…..”

 

3
,

داستان آموزنده ی پردیس

 

زن ها از خنده ریسه رفته بودند و با مجله ها و روزنامه های لوله شده به سر و روی هم می كوبیدند. می گفتند پیرمرد با همین كارها ماریا را از خود متنفر كرده است. بعد ناگهان به ساعت هایشان نگاه كردند. بلند شدند و حوله هایشان را در ساك ها گذاشتند و لباس هایشان را پوشیدند و سوار موتور های قراضه شان شدند تا به مدرسه بروند. كلاه های بزرگ مضحك را به سر گذاشته بودند و همان طور كه از ساحل دور می شدند، برایم دست تكان می دادند.

راهبه ها از دور پیدایشان شد. با هم حرف می زدند. باران ریزی شروع شده و پرنده ها رفته بودند. پیرمرد كنار ساحل، حوله اش را به دوش انداخته و نشسته بود. هر سه با هم راه افتادیم. من و میكله و سگش كه آبچكان از پشت سر می آمد. پیرمرد شروع كرد به حرف زدن. گوشه های لب هایش كف كرده بود و آب دهانش از میان دندان های سیاهش بیرون می جهید. نمی فهمیدم چه می گوید. حوله ام را روی سرم كشیده بودم و صدای او را بی وقفه از میان شرشر باران می شنیدم.

 

باران تند شده بود كه به خانه او رسیدیم. مرا به خانه اش دعوت كرد. دو اتاق بود، یكی در طبقه بالا و یكی در طبقه پایین. انگشتش را به علامت سكوت روی بینی گذاشت. در اتاق طبقه اول را باز كرد. سگ با شتاب وارد شد و میكله فریاد زد: ” مامان، من آمدم.” و بعد با دست به من علامت داد كه به طبقه بالا بروم. در اتاق بالا باز بود. اتاق نیمه مخروبه ای بود با تختخواب دونفره چوبی و شكسته ای در میان اتاق. یك عكس عروسی زردشده بزرگ و قاب گرفته و چند صلیب چوبی كهنه و عكس قدیسین با پونز به دیوارهای گچی صورتی رنگ، چسبانده شده بودند.

 

از چهار گوشه اتاق آب باران،‌ چك چك توی سطل های پلاستیكی كثیف می ریخت. پیرمرد وارد شد و از من خواهش كرد بنشینم. صندلی شكسته و خیسی از ایوان آورد و ملافه ای رویش انداخت. شانه ای به موهایش كشید. از زیر سیگاری، سیگار برگ نیمه سوخته ای برداشت و روشن كرد. روی لبه تختخواب نشست. سرحال و هیجان زده بود و جوان تر به نظر می رسید. گفت كه می خواهد اتاق را تمیز كند و بعد چند قوطی رنگ را از دستشویی آورد و نشانم داد. مرا به ایوان سرپوشیده برد كه از یك طرف مشرف به ساحل بود و از طرف دیگرش، سربالایی خانه من دیده می شد. گاهی مرا ماریا خطاب می كرد و بعد معذرت می خواست.

 

دست هایم را می گرفت و همان طور كه حرف می زد به چشم هایم خیره می شد. بوی فضله پرندگان می داد و آب دهانش به صورتم می پرید. آب سطل های پلاستیكی را در ایوان خالی كرد و برایم گفت كه می خواهد خانه را تمیز كند و همه چیز را تمیز و نو كند. از كمد چوبی شكسته ای كه پر از كت و شلوارهای قدیمی بود، یك چمدان پر از كراوات و لباس های زرد شده بیرون آورد كه یادگار روزهای دریانوردی اش بود. عكس سیاه و سفید خودش را روی عرشه كشتی نشانم داد و بعد باز دست هایم را در دست فشرد.

می خواست قول بدهم در كنارش خواهم ماند. می دانستم كه نباید جواب بله یا نه بدهم. باید كمی تامل می كردم و با تردید پاسخ می دادم. باید نشان می‌دادم كه با خود در جدالم و به او فرصت می دادم كه حرف بزند. كلمات جاری شد. می خواست نظر مرا بداند و باز حرفش را تكرار می كرد. می دانستم از جواب های صریح رنجیده خاطر می شود. به دقت گوش می كردم.از من می خواست بعد از تعمیر اتاق برگردم و آن جا بمانم. فقط باید فرصت می دادم كه خانه را تعمیر كند و رنگ بزند.

ناگهان صدای فریاد پیرزن آمد كه او را می خواند: “میكله،‌ میكله.” و صدای سگ كه به شدت پارس می كرد. پیرمرد انگشتش را به علامت سكوت روی بینی گذاشت و با هم آرام به طبقه پایین رفتیم. سگ كنار در ایستاده بود و پارس می كرد. میكله دستی به سر سگ كشید و مرا بدرقه كرد. دو كف دست را برای خداحافظی به هم چسباند و روی بینی گذاشت و به اتاق مادرش رفت.هوا دیگر كاملا تاریك شده بود و باران تندی می بارید. حوله خیس را روی سرم انداختم. از سربالایی سنگلاخی كه مرا به خانه ام می رساند، بالا رفتم.

 

احساس می كردم سندل هایم در كثافت فرو می رود. بارها دیده بودم كه به سگ ها موقع بالا رفتن زور می آید و همه سربالایی را پر از كثافت می كنند.از پنجره اتاق، دریا را نمی دیدم ولی صدای هوهوی باد می آمد و سوز آن از درز پنجره به صورتم می خورد. در خلوت خانه كسی نبود كه چیزی بپرسد. چشم هایم می سوخت و گونه هایم داغ شده بود. صورتم را روی شیشه میز می دیدم كه دو چشم متورم و سرخ به آن چشم دوخته بودند.

حوله را روی سرم كشیدم و به ساحل برگشتم. راهبه ها چتر به دست با هم راه می رفتند و حرف می زدند. دریا سیاه و كف آلود بود. موج های سنگین به ساحل می خوردند و ساحل پر از صدف های رنگارنگ بود. از آن جا پیرمرد را توی ایوان نمی دیدم. چراغ اتاقش سوسو می زد. سندل هایم را در آوردم و به آب زدم. آب سرد بود، خیلی سردتر از همیشه. به سختی از میان موج های سنگین جلوتر رفتم. حوله ام با من بود. می دانستم كه دلم برای آن تنگ خواهد شد. نو بود و دوستش داشتم. برای اولین بار احساس می كردم خوشحالم.

پردیس دو

صمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این مطلب شما را به خواندن داستان شیرین «پردیس» به قلم فرخنده آقایی دعوت می‌کنیم.زن ها می گویند میكله عاشق ماریا است. و بعد باز حرف می زنند و با هم می خندند. یكی از روزها زن ها برایم معلم زبان پیدا كردند. معلم مدرسه فرزندانشان است و همه او را می شناسند. برادر كوچكتر میكله و همبازی كودكانشان است. اولین بار، میكله مرا با خود به شهر برده بود. با سگ بزرگش سوار كشتی شده بودیم. میكله تقریبا شصت ساله است.

 

به یك گوشش گوشواره نقره كرده و در شهر به هر كس می رسید به عادت هندی ها دو كف دست را به نشانه سلام به هم می چسباند و روی بینی می گذاشت. هرجا چیزی جا می گذاشت و باید دنبالش می رفتم تا كلاه موتورسواری یا كیف كار چرمی كهنه و وسایل دیگرش را كه جا گذاشته بود،‌ به او بدهم. برای سوار شدن به كشتی مشكل داشتیم . سگ میكله از آب می ترسید و او مجبور شد سگ را كشان كشان سوار كشتی كند. در اداره پلیس، سگ را راه ندادند و میكله او را به نرده آهنی پیاده رو بست. سگ آن قدر پارس كرد و زوزه كشید كه پلیس اجازه داد میكله، سگ را با خود بیاورد تو. در تمام مدتی كه پیرمرد با مسوول اتباع خارجی حرف می زد،

 

سگ از این اتاق به آن اتاق می رفت و به همه جا سرك می‌كشید. بالاخره از میكله خواستند قلاده سگ را به دست بگیرد. سگ همان جا كنار باجه، روی زمین ولو شد و خوابش برد و خرخرش بلند شد. انگار كه خواب ببیند، پلك هایش تكان می خورد و از خودش صدا در می آورد.موقع برگشتن هم در كشتی اجازه ندادند میكله در قسمت مسافران بنشیند و مجبور شد تمام مدت روی عرشه كنار سگش باشد. میكله به سگ پوزه بند زده بود و سگ كلافه بود و بی تابی می كرد. مردم موقع گذشتن از كنار سگ خم می شدند و نوازشش می كردند. میكله سیگار برگ بزرگش را می كشید و كاری به كار سگ نداشت. شاید اگر هر كس یك لگد به شكم سگ

می زد، خلاص می شد و دیگر خودش را با آن هیكل گنده آن قدر لوس نمی كرد. به ساحل كه رسیدیم، میكله سگ را سوار موتور كرد و با خود برد.وقتی به زن ها گفتم معلم مرد نمی خواهم،‌ همگی گفتند كه او هم مثل برادرش مرد عجیبی است و مشكلی ایجاد نمی كند. بعد در تایید حرفم گفتند كه هیچ كدام حوصله معلم مرد مجرد را ندارند. هر چند به برادر میكله می شد اعتماد كرد. بعد هم آهسته نجوا كردند كه نباید هیچ كدام به میكله بگوییم كه به نظر آن ها او و برادرش عجیبند. اما من، به غیر از ساحل، میكله را فقط گاهی از دور می دیدم كه سگش را سوار موتور می كرد و این طرف و آن طرف می برد و برایم دست تكان می داد.

چند راهبه موقع غروب به ساحل می آمدند و قدم می‌زدند. كلاه های بزرگ قایق مانند و لباس های پوشیده داشتند. یكی از آن ها كه جوانتر بود، پابرهنه روی ماسه ها راه می رفت. با یك دست گوشه دامنش را بالا می گرفت و كفش هایش را با دست دیگر نگه می داشت و تا مچ پا به میان موج ها می رفت و بر می گشت. چند بار مواظب بودم ببینم لخت می شوند یا نه. چیزی ندیدم. شاید منتظر می‌ماندند كه همه بروند.هوا روز به روز خنك تر و روزها كوتاه تر می شد. زیر نم نم باران، ‌باز كنار ساحل می نشستیم و حرف می زدیم. یك روز ماریا آمد. دختر لاغر و آفتاب سوخته ای بود.

 

وقتی میكله از دور پیدایش شد، زن ها خندیدند و به هم تنه زدند و دست هایشان را روی زانوهایشان كوبیدند. هوا ابری بود. پیرمرد با سگ بی حس و حال و پرنده هایی كه دور و برش می پریدند به ما نزدیك شد و حوله اش را پهن كرد و رویش گندم ریخت. پرنده ها به گندم ها هجوم آوردند. پیرمرد كنار ما نشست و با ماریا حرف زد. زن ها به پیرمرد گفتند كه ماریا می خواهد شوهر كند و بعد باز با هم خندیدند و از پشت سر، موهای هم را كشیدند. ماریا تمام مدت با عصبانیت حرف می زد. پیرمرد لب ورچیده بود و زن ها می خندیدند. بعد ماریا بدون خداحافظی بلند شد برود.

 

پیرمرد مشتی گندم به دنبالش ریخت. پرنده ها از روی حوله پر كشیدند و دنبال ماریا رفتند. پیرمرد بلند شد و مشت دیگری گندم به پشت سر ماریا پرتاب كرد. پرنده ها روی موهای بلند و سیاه ماریا می پریدند. ماریا با دست آن ها را می راند و به پیرمرد فحش می داد. پیرمرد با فاصله دنبال او می رفت و از كیسه پارچه ای گندم می ریخت. پرنده ها دور ماریا بق بقو می كردند و به موهای بلندش می پیچیدند. ماریا با هیكل لاغر و آفتاب سوخته اش، چون كابوسی در ساحل می دوید و پرنده ها به سر و صورتش می جهیدند و به او نوك می زدند.